فريدون بن احمد سپهسالار
272
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )
تا تو مشتاقى بدان كان اشتياق از پيش اوست * تا نباشد شوق از وى هيچ كس مشتاق نيست مرد بحرى دايما بر تختهء خوف و رجاست * چونكه تخته محو شد باقى جز استغراق نيست در همىترسد ز غرق و دل بتخته بسته است * مرد ره نبود كه او با اصل خود جز عاق نيست شربتى گر مىدهى از لعل جانبخشت به من * خستگان را زين نكوتر در جهان ترياق نيست روح بخشيدى و دادى عقل و جان معرفت * شمس تبريزى مرا جز تو باستحقاق نيست من خمش كردم چو نتوان حرف گفتن در فنا * ور بگوئى آن دل و جان را بجز اغراق نيست من خمش گردم كه خواهد اين سخن از حد گذشت * سمع و فهم مستمع را فهم استحقاق نيست شمس تبريزى توئى دريا و هم گوهر توئى * ز آنكه بود تو سراسر جز سر خلاق نيست